سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

235

قواعد السلاطين ( فارسى )

مكُن در امورِ سياست شتاب / * ز راه تأنّى عنان بَر متاب 159 ملكِ معنى طلبى ، پيروىِ دلها كن / * لشكرت گر نبود ، ملكْ مسلّم نشود 151 مملكت از عدل شود پايدار / * كارِ تو از عدلِ تو گيرد قرار 57 مملكت معمور خواهى ، خلق را معمور دار / * وز سرِ ايشان بلاىِ ظالمان را دور دار 151 من آن باد رفتارِ دُلدُلْ شتاب / * ز بهرِ شما دوش كردم كباب 86 من از حاتم آن اسب تازىنژاد / * بخواهم ، گر او مكرمت كرد و داد 85 منگر به چشم خوار درين پابرهنگان / * نزد خرد عزيزتر از ديدهء سَرَند 39 مهرِ پاكان در ميانِ جان نشان / * دل مَده إلّا به جمعى سرخوشان 169 مهمّى كه بسيار مشكل بود / * به رِفْق و مدارا توان ساختن 167 ميازار مورى كه دانه‌كش است / * كه جان دارد و جانِ شيرين خوش است 133 نارِ خندان ، باغ را خندان كند / * صحبتِ مردانَت از مردان كند 169 نخست بار كه اقبال باز كرده درش / * درى ز خلد به روىِ جهانيان بگشاد 193 ندانم كه . . . طالبان را مدام / * رساند به مطلوب إلّا طلب 174 نماند حاتم طائى و ليك تا به ابَد / * بماند نامِ بلندش به نيكويى مشهور 83 نوشيروان عمارت باغى خيال داشت / * بو ذر جمهر گفت كه : اى شاه كامران ! 196 نهال باغ دولت دربر آمد / * جفاى خار محنت بر سر آمد 214 نه او را خزينه است و نه تخت و تاج / * نه باجش كسى مىدهد ، نه خراج 87 نه سروى در چمن بينم ، نه شمشاد / * كه او از ارّهء دهر است آزاد 197 نيارم شد البتّه اينجا مقيم / * كه در پيش دارم مهمّى عظيم 90 نياسايد اندر ديار تو كس / * چو آسايشِ خويش خواهى و بس ! 117 ولى آن را كه بَدفعل است و بدنام / * اگرچه زنده باشد ، مرده دانند 192 هان اى نهاده تيرِ جفا بر كمانِ ظلم / * انديشه كن ز ناوكِ دلدوز در كمين 144 هر آن نم كه ز ابْرِ بهاران بود / * بر انديشهء شهرياران بود 155 هرچند فكر مىكنم از هرچه در جهان / * نام نكوست حاصل ايّام آدمى 192 هرچه درين مايدهء خرگهى است / * كاسهء آلوده و دستِ تهى است 197 هر دعا كان به جناب تو فرستد دل من / * كرده باد از دل و جان روحِ امين آمينش 50 هر كريمى كه خوار دارد زر / * هر زمانى عزيزتر گردد 96